...در انتظار نوروز

یک تقویم همیشه پای هفت سین ما بود، راستش هر چه فکر می کنم نمی دانم چرا؟ ولی بود، درست کنار دیوان حافظ و رباعیات خیام وسط سفره هفت سین. هر سال این کار را انجام می دادم، ساعت تحویل سال آینده را می خواندم که ببینم بامداد است یا سحر شاید هم بعد از ظهر یا نیمه­ های شب ولی بامداد را دوست داشتم، همه با هم بیدار می ماندیم تا سپیده صبح. این که هر سال ساعت تحویل سال تکراری نیست خوب است، بازی بزرگی دارد در ذهن با تحول. این تحول هر ساعتی از شبانه روز که بود مامان از یک ساعت قبل همه را در خانه جمع می کرد و یک به یک به حمام می فرستادمان انگار حمام اول و آخرمان باشد بعد باید لباس آراسته می پوشیدیم و دور هفت سین می نشستیم تا آغاز بهار را با حافظ خوانی بابا و نوای "بوم دیری دیری دید دیری دیری دید" جشن بگیریم.

بچه که بودیم می رفتیم خانه پدربزرگ و مادربزرگ تا وقتی که دیگر آن سفیدهای دوست داشتنی نبودند، و بابا، بزرگ خاندانی نه چندان بزرگ بود دیگر اگر تهران بودیم همه می آمدند پیش ما و چه لذتی داشت وقتی همه جمع بودند و عیدی می دادند.

این که آغاز بهار بود، گل می کاشتیم و هوا خوب بود حرف نداشت و اما انتخاب گل ها  که مهمترین کار جهان می شد و همه با هم در بحث که گلی که دوست داریم بهترین گل جهان است و روی دست آن گلی نیامده، آخر امر وسط آن گل خانه بزرگ نزدیک خانه بابا وارد داستان می شد و می گفت هر کس هر چه می خواهد بخرد، به همین خاطر همیشه باغچه خانه ما پر بود از گل ها و گیاهان بی ربط و رنگارنگ ولی در عوض همه شاد بودیم که هر یک گل خودمان را به خانه برده بودیم.

این که از یک ماه قبل، مامان گندم خیس می کرد تا سبزه سبز کند ارزشمند بود و من که از کودکی مسئول ریختن گندم ها در سینی بودم و با هر مشت برای همه آرزوی خوشی و آزادی می کردم، مامان می ایستاد و یک به یک نام می برد تا می رسید به همه ملت ایران و جهان، بچه که بودم فکر می کردم چرا همه را با هم نمی گوید، حال می دانم انگار می خواست لحظه شیرین آرزوی خوشی و آزادی طول بکشد.

.این همه را گفتم که بگویم دلم نوروز می خواهد

ترانه خدایی